تبليغاتX
بامن بمان....

بامن بمان....

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست......

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 20:51  توسط محسن  | 

کوچیک که بودیم 10 بزرگترین عددی بود که میشناخیم اما الان نمیدونم بزرگترین عدد چیه . فقط خواستم بگم عشق من ، من تورو اندازه ده تای کوچیکیم دوست دارم 

...................................

-کاش ما آدما شبیه قو بودیم که وقتی جفتمون می میره اونقدر فریاد می زدیم تا بمیریم.ولی حیف که ما آدما وقتی جفتمون می میره فریاد می زنیم که نکنه از تنهایی بمبری 

...................................

-چه کسی می داند که تو در پیله ی تنهایی خود تنهایی؟! چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟! پیله ات را بگشا...تو به اندازه ی یک دنیایی 

...................................

-حکایت عشق حکایت جالبیست فراموش شدگان هیچگاه فراموش کنندگان را فراموش نخواهند کرد . 

...................................

-میدونی اگه خورشید بمیره چی میشه؟ اونوقت زمین دوره تومیگرده ولی عمراً بذارم چون فقط من باید دورت بگردم. 

...................................

-خیلی سخته که ببینی یه آهو اسیر پنجه های یه شیر شده!!! ولی تلخ تر از اون اینه که ببینی یه شیر اسیر چشمهای یه آهو شد 

...................................

-میدونی چرا بعضی شبها خیلی زود صبح میشه ؟ چون خورشید هم دلش واسه تو تنگ میشه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 2:18  توسط محسن  | 

كلمه در غربت

سالهاست كه ساكنم در سرزمين غبارهاى يخ زده!

در سرزمين جلوه هاى تمدن، با طبيعت سرشار، اما سرد!

اينجا، هر رهگذرى را خيالِ خامى به ماندنست!

اما،

افسوس كه خورشيد، در اين ديار ساكنان را بى ميل به...

                                                                  در آغوش                               فشردنست!

اينجا، سطحِ يكنواخت و بى نشيب و فرازش آكنده از مِه!

و آسمانش، در تسخيرِ خاكسترِ چسبناكِ ابرهاست!

و رنگ آبى عشق را رنگ ديگرى است!

 و گوئى كه زنگى اش نشسته بر رخسار!...

نمادِ حيات، در ژرفِ خويش گمشده!

و نمودها، مجسمه هاىِ كوكى اند!

و معنويت، در گنجه هاىِ مد، زندانى ست!...

و بريده هاى كلام، از بهرِ بهره هاى بانكى،  و سود تبادلات كالاها كافى ست!...

انسانها در گذر از كنار هم بشتاب!

و پرتو نگاهها، گويچه هاى شيشه اى عتاب!...

اينجا

خانه هايش، در زير آوارِ ابرها، و آماجگاه تازيانه ى باد

و شلآق هاىِ باران است!...

و چشمك ناز اختران كه همزبان شده شب زنده داران، آرزوى دل است!...

خورشيد، پندارى كه شرمنده از تابش است!

و چالش است با تعارف، سلامهاىاست!...

روح اسيرِ جسم و، جسم، بيمار است!...

و قنارىِ كلمه، از زندانِ سينه در غربت، بيزار است

 كلمه، در بزمگاهِ بيان غريب است!

و عجيب است، بروزِ احساسات!...

اينجا، بهشتى ست، كه خدايش فراموش كرده!

و فرياد خواهىِ سكوت، انفجارى ست!...

كه در آهنگ هاىِ تندِ عصيان ها!...

 گرم هم مرز و بوم هاى دوست نما!...

اينجا، زندگى كنشى عادت وار !.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 18:50  توسط محسن  | 

من اگر روح پریشان دارم

من اگر غصه هزاران دارم

به تن و زندگیم زخم فراوان دارم

به تو و عشق تو ایمان دارم

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 22:54  توسط محسن  | 

قلبی که به هر لحظه دوصد عشق پذیرد

بگذار چنین قلبی به اندوه بمیرد

بی عشق و محبت نمی توان زیست

لیکن یک دل دو محبت نپذیرد

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 11:7  توسط محسن  | 

 سال نو مبارک
+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 11:3  توسط محسن  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 0:27  توسط محسن  | 

 

به مخفي ترين اتاق قلبت سري بزن؛

واسه ملاقات روياهاي كودكي ات،

واسه احوال پرسي از آرزوهاي دلخواستني ات،

 واسه نفس كشيدن تو هواي عميق آرزوهاي باشكوهت.

براي زنده كردن تصوير پيش از وقوع روياهاي به بار نشسته تو ذهنت،

درست همون طور كه مي خواي تو واقعيت رخ بده.

نكنه خيلي وقته در اين اتاق قفل مونده و يادت رفته،

 آرزوهات مدتهاست تو انتظار رسيدن نشستن.

نكنه بس كه بهشون سر نزدي و حالي ازشون نپرسيدي به خواب رفتن؟ 

   

يارا به دلم نشانه از توست 

وين زمزمه ي شبانه از توست

 آواي تو خفته در دل چنگ 

شور غزل و ترانه از توست

هر شب منم و ستاره ي اشك 

وين گوهر دانه دانه از توست

با آنكه جواني ام بسر شد 

در باغ دلم جوانه از توست 

هرگز ز در تو رخ نتابم

سر از من و آستانه از توست 

در پاي تو جان سپردن از من 

در من غم جاودانه از توست

جان را بطلب بها نخواهم 

گر نار كني بهانه از توست

خاليست دل اي كبوتر منر 

پرواز آشيانه از توست 

بازآ كه فرشته ي زماني 

اي ماه زمين زمانه از توست 

دور از تو دلم چو شب سياه است 

اي ماه بيا كه خانه از توست

 

کاش می دانستی زندگی با همه وسعتش

 

مخمل ساکت غم خوردن نیست

 

زندگی خوردن و خوابیدن نیست         

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 0:56  توسط محسن  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 0:52  توسط محسن  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 0:48  توسط محسن  |